يوسف بن محمد بن يوسف الطبيب الهروي

50

طب يوسفى ( جامع الفوائد ) ( فارسى )

كندر به كف آور و بكوب و پس از آن * تخمير كنش به سركه عنصل و شهد صفت سركه عنصل صفت سركه عنصل بياز عنصل يك من ريزه كنند و در سايه بكذارند تا هفت شود پس بهشت من آب سركه كهنه آميخته دو ماه در آفتاب كرم بكذارند يا ريزه كرده در سركه بجوشانند تا مهرا شود صاف كنند و در شيشه نكاه دارند بطلان الدوق بطلان الدوق يعنى باطل شدن حتى كه مزه چيزها را دريابد چون از ماده سرد و تر بود علامتش رطوبت دهان و نرمى نبض و بىرنگى قاروره است رباعيّه هركاه كه حسّ ذوق باطل كردد * دريافتن هر مزه مشكل كردد اخراج كنى چو خلط غالب ز بدن * انديشه مكن كه زود زايل كردد ثقل اللسان ثقل اللسان يعنى كرانى زبان چون از بلغم باشد علامتش علامتش عدم تشنكى و آب رفتن از دهان و سفيدى زبانست رباعيه اى آنكه كرانى زبانت باشد * در چهره ز بلغم چو نشانت باشد بايد كه كنى غرغره از خردل و خل * چندانكه در اين مرض توانت باشد صفت غرغره صفت غرغره مذكور خردل كه قجى و آهوزى نيز كويند ده مثقال نيمكوب ساخته در يك پياله آب جوشانند تا بنيمه آيد صاف